"سر کوه بلند"
 
سر كوه بلند آمد سحر باد
ز توفاني كه مي آمد خبرداد
درخت سبزه لرزيدند و لاله
به خاك افتاد و مرغ از چه چه افتاد
 
سر كوه بلند ابر است و باران
زمين غرق گل و سبزه ي بهاران
گل و سبزه ي بهاران خاك و خشت است
براي آن كه دور افتد ز ياران

سر كوه بلند آهوي خسته
شكسته دست و پا، غمگين نشسته
شكست دست و پا درد است، اما
نه چون درد دلش كز غم شكسته

سر كوه بلند افتان و خيزان
چكان خونش از دهان زخم و ريزان
نمي گويد پلنگ پير مغرور
كه پيروز آيد از ره، يا گريزان
سر كوه بلند آمد عقابي
نه هيچش ناله اي، نه پيچ و تابي
نشست و سر به سنگي هشت و جان داد
غروبي بود و غمگين آفتابي
 
سر كوه بلند از ابر و مهتاب
گياه و گل گهي بيدار و گه خواب
اگر خوابند اگر بيدار، گويند
كه هستي سايه ي ابر است، درياب
 
سر كوه بلند آمد حبيبم
بهاران بود و دنيا سبز و خرم
در آن لحظه كه بوسیدم لبش را 
نسیم و لاله رقصیدند با هم