قفس نامه - به یاد دوست...
به یاد دوست...
۱۳۹۰/۱۰/۲۱
برای او که...
تو از من دوری اما باز هستی
کنارم می توان نقش تو را دید
هنوز از باغ چشمان ظریفت
نگاه عاشقت را می توان چید
چگونه می توان یادی نکردن
از عشقی که دلم را تا خدا برد
که می داند دل تاریک من را
دل نورانی تو تا کجا برد
اگر چه رفتی و رفتم ولی باز
دلم دارد به یاد آن روزها را
به یادت هست آن دم های آخر
که از هم دور کرد آن روز ما را؟
تو آن سو رفتی و من سوی دیگر
عجب بغضی گلویم داشت آن دم
از آن هنگام تا حالا دو صد بار
همان دم را دمادم باز خواندم
به خوابم آمدی دیشب، مگر نه؟
دوباره آتش جانم برافروخت
دلم دیوانه شد یک بار دیگر
قفس را سوز این آوای غم سوخت
چنین بودست تقدیر من و تو
چه جای شکوه و زاری و آه است؟
اگر می خواهدم این گونه، شادم
دلم بر صدق این صحبت گواه است
کسی جای تو را هرگز نگیرد
پس از تو در دلم جای کسی نیست
اگر چه مانده اینجا از تو یادی
برایم تا ابد یاد تو کافیست